در پست قبلي گفته بودم
كه براتون مي پرسم اگه راضي بودن اون منبع گفت:فقط در صورتي راضي هست
كه از اين مطالب كپي برداري نشه در غیر اين صورت راضي نيست و............
من هم چون صاحب اين وبلاگ هستم اگر از اين مطالب در جاييي كپي برداري
شود به خدا قسم تا قيامت راضي نيستم .
و در روز قيامت بايد جواب پس دهيد .
چون ما در ماههاي محرم هستيم مناسب دونستم كه يك مطلب مذهبي براتون
انتخاب کنم
در ضمن اين مطالب برگرفته از((باشگاه انديشه)) است
اين سير و سلوك يك سالك است كه طي آن به علم لدني دست مييابد و هنر شعر بر او الهام ميشود. مولانا جلالالدين بلخي نيز در زمرهي كساني است كه از عوالم علوي نور هدايت پروردگارش را دريافته و با گذر از مقام فناي في الله به مقام بقاي الله رسيده است. لذا ديگر از او نشاني نيست. آواي او نداي حق است و گفتار او كلام حق. پس اگر ما را به گوش فرا دادن نواي ني وجودش دعوت ميكند، بدين دليل است كه ني هم رمز نيست شدن است، هم رمز تهي گشتن از خود؛ لذا مولانا ني را رمز وجود خويش ميگيرد: «ني تراشي كه اندر ني صورت بدمد»(90) و آنكه «جيب مريم ز دَمَش حامل معني گردد و از نفسي، عيسي نفسي ميسازد»(91) در تهياي وجود او ميدهد.
ترجيع كنم خواجه، كه اين قافيه تنگست
ني، خود نزنم دم، كه دم ما همه ننگست
من دم نزنم، ليك دم نحن نفخنا(92)
در من بدمد، ناله رسد تا به ثريا
اين ناي تنم را چو ببريد و تراشيد
از سوي نيستان عدم، عز تعالا
دل يكسر ني بود و دهان يكسر ديگر
آن سر زلب عشق همي بود شكرخا
چون از دم او پر شد و از دو لب او مست
تنگ آمد و مستانه برآورد علالا
و الله زمي آن دو لب ار كوه بنوشد
چون ريگ شود كوه زآسيب تجلا
ني پردهي لب بود كه گر لب بگشايد
ني چرخ و فلك ماند و ني زير و نه بالا
آواز ده اندر عدم اي ناي و نظر كن
صد ليلي و مجنون و دو صد وامق و عذرا
بگشايد هر ذره دهان گويد: شاباش
و ندر دل هر ذره حقير آيد صحرا
زود از حبش تن به سوي روم جنان رو
تا بركشدت قيصر بر قصر معلا
اين جاي نه آن جاست كه اين جا بتوان بود
هي جاي خوشي جوي و درآ در صف هيجا(93)
***
ني تن را همه سوراخ چنان كرد كف تو
كه شب و روز در اين ناله و غوغاست خدايا
ني بيچاره چه داند كه ره پرده چه باشد
دم ناييست كه بيننده و داناست خدايا
زعكس رخ آن يار درين گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشيد و ثرياست خدايا(94)
لذا در اين اتصال مولانا ميپرسد:
چرا رخم نكند زرگري چو متصلست
به گنج بيحد و كان جمال و حسن و بها(95)
او سخن در پوست ميگويد، زيرا جان سخنش معاني عالم غيب است، كه در انديشه نميگنجد و گفتنش ممكن نيست.(96) او طبيعت و زايش آن در بهار را با دم روحبخش جبرئيل (ع) توصيف ميكند(97) و در نهايت به جايي ميرسد كه عرفايي را كه دل به ناب حضرت كبريايي گشودهاند چون حضرت مريم (س)، باكره اما حامل به دم فرشتهي وحي ميشمارد.(98) اصولاً در نزد مولانا شعر كلام بشر نيست؛ زيرا عارف كامل اين علم را از طريق الهام دريافت ميدارد. شعر چيزي جز پوشش دل نيست، دلي كه شنواي نداي حق است و دلي كه خونين عشق است. لذا او با ايمان كامل به حقيقت «و مارميت اذا رميت و لكن الله رمي» شعر را دمش الهي و در تهياي وجود عارفي كه به نيستي خويش و فقر كاملش در برابر حق آگاه است و حتي گاه او را از اين نيستي نيز آگاهي نيست ميخواند. شعر در اين مقام به مانند آيات الهي است كه بر پيامبر وحي ميشد. مگر نه عارف اهل الله و وارث پيامبر است، پس اين وراثت حتي در مقام الهامات رحماني نيز بايد تسري و تداوم يابد. مگر نه اين بود كه وحي الهي را شعر ميخواندند.
هر لحظه وحي آسمان آيد به سر جانها
كاخر چو دردي بر زمين تا چند ميباشي برآ
جان غريب اندر جهان مشتاق شهر لامكان
نفس بيهمي در چرا چندين چرا باشد چرا؟(99)
در واقع آن كه به سر دل دست يابد به علم لدني و اسرار آن دست يافته است. اين حاصل نميشود مگر به شب بيداري و تلاوت قرآن و سوختن دل چه سوختن دل پردههاي حجاب را كنار ميزند. معشوق ازلي در دل عاشق صورتها پديد ميآورد تا شور و اشتياق او را دوچندان كند و از غمزههاي يار است كه عاشق سرمست و مدهوش ميگردد. عاشق در درياي جان غرقه ميشود و هر آينه حيرتش افزون؛ و معشوق جامهاي شراب را بدو مينوشاند تا اين حيرت و مستي بيش شود.
بشنو از دل نكتههاي بيسخن
و آنچ اندر فهم نايد فهم كن
در دل چون سنگ مردم آتشيست
كو بسوزد پرده را از بيخ و بن
چون بسوزد پرده دريابد تمام
قصههاي خضر و علم من لدن
در ميان جان و دل پيدا شود
صورت نو نو از آن عشق كهن
چون بخواني والضحي خورشيد بين
كان زر بين چون بخواني لم يكن(100)
***
از لب دريا چه گويم؟ لب ندارد بحر جان
بر فزودست از مكان و لامكان اي عاشقان
قطرهي خون دلم را چون جهاني كردهاي
تا زحيراني ندانم قطرهاي را از جهان
بر دهان من به دست خويش بنهادي قدح
تا زسرمستي ندانم من قدح را از دهان
من كي باشم؟ از زمين تا آسمان مستان پرند
كز شراب تو ندانند از زمين تا آسمان(101)
***
سركشان از طرف غيب به من ميآيند
وين مددها همه از لذت حالش رسدم(102)
به امید به اینده